خرید بک لینک
می گویم ؛- من با این حس آشنا هستم.می گویی ؛- چه حسی؟می گویم ؛- حس پشیمانیِ عمیق، وقتی که با تمام وجودت (البته همراه با تلقینات اطرافیان )باورت می شود که در آن برهه حساس چقدر بد عمل کردی ، بر خویش ات ،ستم کردی ،خودخواه بودی و بیراهه رفتی، آن وقت...می پرسی؛- آن وقت چه؟می گویم؛- تواب ای، می شوی که در بازجویی از رفیق سابق ات ،از بازجو و جلاد پیشی می گیری...می پرسی؛- مگر می شود؟ آخر برای چه ؟ من که نمی فهمم...می گویم؛- چرا نمی شود، فقط کافی است که باور کنی ، رفیق ات گولت زده ،فریبت داده ،تو برای جبران مافات ،کاتولیک تر از پاپ می شوی در دم و دستگاه شکنجه گاه انگیزاسیون... آن وقت است که بازجو و شکنجه گر باید با التماس شلاق را از تو بگیرد تا رفیق نیمه جان سابقت را نکُشی.چیزی نمی گویی ،سرت پایین است ...می گویم؛- آنجاست که معلوم می شود به راهی که در پیش گرفته بودی و رفیقت، باور عمیقِ قلبی و ایمان نداشتی ، برحسب تصادف ،اتفاق واز سر ناچار همراه شده بودی ... چون خودی ها تحویلت نگرفته بودند، با غریبه ای همراه شدی که همان غریبه بینوا را هم در سر بزنگاه به پشیزی فروختی و با خودت گفتی ،هر چه باشد خویشی که تا به حال بر من جفا کرده ،اگر گوشت ام را بخورد استخوانم را دور نمی ریزد ،اما آن رفیقی که بیگانه بوده و عجیب و غریب است همان بهتر که برود گم شود...می گویی؛- من که متوجه نمی شوم چه می گویی، رفیق بیگانه ،خودی؟می گویم ؛- کافی است کمی از دایره امنی که برای خودت ساختی، بیرون بیایی و از کمی دورتر بر آنچه که گذشت نگاه کنی، آن وقت می بینی که چه کردی،خویش را به حد مرگ رنجانده و ترسانده بودی و برای جبران ،دست رفیقی که از دنیای جدیدی برایت می گفت را هم رها کردی ،و چون از خودت خشمگین بودی ،با جفت پا

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 7 شهريور 1403 ساعت: 21:25

ما را همراه با دو پرستار از آسایشگاه به مرکز هلال احمر می فرستند ،برای ساخت کفش طبی و آماده شدنش چند بار دیگر باید به آن مرکز برویم ، پرستاران برای سوار و پیاده شدن و هماهنگی های لازم با مرکز همراهمان هستند ،حدود ده نفری از بچه های آسایشگاه امروز اعزام شده ایم ،مرکز هلال احمر شلوغ و پر سروصداست ،صدای دستگاه جوش و برش اهن، گوشخراش استپرستار مرا به اتاقکی که پرده ای آن را از سالن جدا می کند می برد و می گوید؛ الان مسئولش می آید .او اتاقک را ترک می کند و سراغ بچه های کوچکتر می رود...تا به حال اینجا نیامده ام و هیچ از کاری که قرار است برایم انجام دهندخبر ندارم ،یک پیرمرد مو سفید با سطل کوچکی آب و چند باند گچی می آید ،او گچ ها را دور پایم می پیچد و آنها را خیس می کند ،تا مچ آنها را دور پایم می پیچد، پایم زیر نوارهای خیس گچی گرم و داغ می شود ،او آن قدر دستش را روی گچ ها می کشد تا درست شبیه پایم می شود ،او اتاق را ترک می کند ،حواسم به سروصدای بیرون اتاقک است ،نمی دانم چقدر می گذرد که پیرمرد با یک دستگاه برش گچ می آید و نوار باریک پلاستیکی را به داخل گچ قالب گرفته می فرستد و از جایی که آن را فرستاده با دستگاه برش گچ شروع به برش مب کند ،گچ شکافته می شود ،او با زور دو طرف شکاف را با زور از هم دور می کند و پایم را از آنجا بیرون می کشد ،گچ خشک شده شبیه کفش و یک پوتین بدون پاشنه شده ،اسمم را می پرسد و روی قالب گچی می نویسد ،از اتاقک بیرون می رود و صدایش را می شنوم که بلند داد می زند ، قالب کفش را گرفتم ،یکی می پرسد کدامشان؟پیرمرد می گوید اتاقک ۳به دیوار اتاقک تکیه می دهم ، ساختن کفش طبی آخرین مرحله از اقامتم در آسایشگاه است ،بعد مرخص می شوم ،بیشتر از شش ماه است که اینجا هستم . روزهای اول خ

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 7 شهريور 1403 ساعت: 21:25

u200d برای همسایه ای که نان مرا ربود،
نان،....

برای دوستی که قلب مرا شکست
مهربانی.....

برای آنکه روح مرا آزرد ،
بخشایش.....

و برای خویشتن خویش
آگاهی و عشق می طلبم. .....

از تعالیم ذن

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 7 شهريور 1403 ساعت: 21:25

صفحه بندی